تبليغاتX
بی قافیه
به نام نامی عشق

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

چندتا پشت زمینه از سهراب در ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 3:28  توسط سعید آرتین  | 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریا می دوخت

و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می

خواند

دلم برای کسی تنگ است

كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد

و پري دلم را با وجود خود خالي

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد

...... و پایان داد

کسی ....

کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

....كسي كه دوستش دارم ....

عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:8  توسط سعید آرتین  | 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریا می دوخت

و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می

خواند

دلم برای کسی تنگ است

كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد

و پري دلم را با وجود خود خالي

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد

...... و پایان داد

کسی ....

کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

....كسي كه دوستش دارم ....

عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:54  توسط سعید آرتین  | 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:2  توسط امید  | 

سلام به همه عزیزان بازدید کننده از بی قافیه منم یه عضو جدید وبلاگ هستم امید وارم از مطالبی که می گذارم خوشتون بیاد

                                                                                                               امید    

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:58  توسط امید  | 

سمبلهاي ولنتاين شامل موارد زير ميباشد:

 شكل يك قلب ساده و يا تير خورده: از آنجـايـي كـه قـلب مركز احساسات عميق،اصيل و پر شور است. قلب تير خورده آسيب پذيري عشق را نشان ميدهد. هنگامي كه شما از سوي معشوق خود طرد ميشود. قلب تير خورده نشانه پيوند و اتحاد زن و مرد نيز ميباشد.

 

 كيوپيد(CUPID): كـه به شـكل يك كودك برهنه، فربه و بالدار ترسيم ميگردد. اين كودك شيطان با لبخندي موذيانه تـيـر و كمان نيز با خود حمل ميكند. چنانچه يكي از تيرهاي اين كودك به قلب فردي اصابت كند وي فورا عاشق ميشود.كـيوپيد در واقع پسر ونوس الهه عشق و زيبايي در افسانه  هاي روم باستان  مي بـاشد. معني لغوي آن "آرزو " است.كوپيد برخي اوقات آمور(AMOR) نيز ناميده ميگردد. همتاي  كوپيد در افسانه هاي يوناني اروس ((EROS نام دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 10:19  توسط سعید آرتین  | 

سلام دیگه خسته شدم چقدر بگم دوستت دارم عشقت هستم .......

که تو وابر کنی همش می گی نه نه نه ..... و نه های ادامه دار ..........

به خدا دارم از نفس می افتم دیگه دارم دیوانه میشم.....

میدونی یه عاشق و ۱ معشوق برا دیدن و با هم صحبت کردن همش دونبال بهونه هستند نمی تونند دوری هم دیگه را تحمل کنند.

مثل من که همیشه عاشقت بودم هستم هر روز سعی می کنم به ۱ بهونه باهات صحبت کنم دلم امروز خیلی بد شکست به خدا بقض تو گلوم ا گرفته می خوام گریه کنم اما نمی تونم....

می دونی بدترین درد چیه :

بدترین درد و ناراحتی اینه کسی را که دوست داری کنارت باشه اما تو میدونی آخر بهش نمی رسه ....

دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 8:31  توسط سعید آرتین  | 

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست

تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

عاشقي مقدورهر عياش نيست

غم کشيدن صنعت نقاش نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 7:27  توسط سعید آرتین  | 

امشب می خوام یه آسمون ستاره نذرت بکنم خودم رو قربونی واسه درمون دردت بکنم
می خوام که تا صبح سحربه عکس توخیره بشم شاید دلت راضی بشه دوباره برگردی پیشم

دلم می خواد فقط به خاطر تو آواز بخونم خودم پرنده و تو رو دو بال پرواز بدونم

دفترمو برای تو ترانه بارون بکنم شاید که بی تو بودنو یه کمی آسون بکنم

امشب می خوام یه آسمون برای تو گریه کنم هر چی قشنگی می دونم به قلب تو هدیه کنم

یه خط محکم بکشم روی تموم خاطرات بریم به اون جا برسیم که گفتی می مونم باهات ....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 7:57  توسط سعید آرتین  | 

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار تو بمیرم
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم
میمیرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم
تا بوده ام ای دوست؛ وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:41  توسط سعید آرتین  | 

 
Image hosting by TinyPic
شما از طریق اینترنت با کسی آشنا می شوید، هر روزی
که سپری ميشود خاطره های شما بیشتر و بیشتر شده
و نسبت به هم علاقمند می شوید. اما چگونه می توانید
تشخیص دهید که آیا واقعا عاشق شده اید یا رابطه شما
تنها به دلیل یک جاذبه موقتی است؟
یک انسان در طول زنـدگی خـود به طور میانگین حداقل 4
مـرتبه عـاشق مـیشود. اما آیا واقعا هر 4 مرتبه، عشق او
حقیقی است؟ ما در این قسمت علائم مربوط به عشق،
احترام و ارتباط را بـاشما در میان مـی گـذاریـم تـا قـادر به
تصمیم گیری باشید و تشخیص دهید که آیا فردی که با او قرار ملاقات می گذارید شخص مورد نظر شما هست یا خیر.
 
 
1- ارتباط

وجود صداقت در رابطه جزء ضروریات به شمار می رود، همچنین پیش از آنکه به کسی تعهد بدهید باید سعی کنید که در ابتدا او را به خوبی بشناسید. شما تا چه حد یکدیگر را می شناسید؟ آیا فقط در مورد مسائل جنسی با یکدیگر صحبت می کنید؟
نقاط قوت:
  • شما در مورد تمام مسائل زندگی از قبیل مال و ثروت، فرزند، چیزهایی که از آن وحشت دارید و آرزوهایتان با یکدیگر صحبت می کنید.
  • شاید با هم بحث کنید، اما در آخر به مصالحه دست پیدا می کنید. 
  • در مورد احساساتتان با یکدیگر صادق و روراست هستید.
نقاط ضعف :
  •  شما تنها رنگ مورد علاقه و نام مجله ای را که او می خواند، می دانید و از طرح سوالات عمیق تر پرهیز می کنید زیرا تصور می کنید که او جواب شما را نخواهد داد و یا می ترسید که پاسخ او مطابق میل شما نباشد. 
  • کمتر اتفاق می افتد که احساساتتان را با یکدیگر در میان بگذارید به همین دلیل پس از گذشت مدت زمان کوتاهی هر دوی شما اظهار نا امیدی کرده و رفته رفته تنفر و رنجش جایگزین مهر و محبت می شود. 
  • هیچ یک از شما حاضر به بخشیدن دیگری نیست.
     
     
2- عشق

یک رابطه سالم و يا ازدواج بدون وجود عشق برای مدت زمان زیادی دوام ندارد. آیا رابطه شما بر اساس عشق و علاقه بنا نهاده شده است یا اینکه فقط خودتان را به بازی گرفته اید؟
 
نقاط قوت :
  • در زمان بروز هر نوع بحرانی، بدون توجه به نتیجه کار، در کنار هم مي ایستید. 
  • از خود گذشتگی نشان می دهید تا بتوانيد طرف مقابل خود را شاد کنید.
  • صادق و راستگو هستید و چیزی را از یکدیگر پنهان نمی کنید.
  • از نظر عاطفی، جسمی، روحی و ذهنی با یکدیگر همخوانی دارید. 
  • جدا از بحث عاشقی، دوست های خوبی نیز برای یکدیگر هستید.
نقاط ضعف :
  • در زمان بروز مشکلات هر کس راه خودش را پیش می گیرد. 
  • شریک شما غیر قابل اطمینان است و نسبت به جنس مخالف خود نظر دارد. 
  • تا زمانیکه نتوانید حقیقت را پیدا کنید او به شما دروغ می گوید. 
  • سازگاری عاطفی و جسمی و روحی ناچیزی بین شما دو نفر وجود دارد. 
  • در شرایط مختلف نسبت به شما وفادار نیست.
     
     
3- احترام

رابطه عاطفی بر اساس رفاقت، احترام و پذیرفتن یکدیگر بنا نهاده می شود. زمانیکه احترامی وجود نداشته باشد، شک و بد گمانی جایگزین اعتماد و احترام شده و به مرور زمان تنفر و بیزاری به تارو پود رابطه شما نفوذ پیدا می کنند.
 
نقاط قوت:
  • شما از عیوب شریک خود آگاه  هستید و برخی از اشتباهات را قبول می کنید. 
  •  علایق شخصی و هویت اصلی یکدیگر را تشویق و حمایت می کنید. 
  • برای گوش کردن به نقطه نظرات یکدیگر وقت می گذارید.
نقاط ضعف :
  • در مقابل دیگران از هم انتقاد می کنید .
  • شریکتان به شما اجازه نمی دهد که بر اساس علایق شخصی تان عمل کنید و همیشه کلیه رفتارهای شما را زیر نظر دارد. 
  • شما دائما بر روی معیارهایی که از یکدیگر انتظار دارید مشاجره می کنید. 
  • شما نمی توانید اشتباهات یکدیگر را ببخشید یا/و فراموش کنید.
از نوع ارتباط خود آگاه باشید و برخورد معقولی از خود نشان دهید. اگر نمی توانید آنرا پرورش دهید پس شاید زمان ترک آن فرارسیده باشد. اما اگر احساس می کنید که رابطه شما محکم و پا بر جاست، می توانید با کمک گرفتن از عشق دو طرفه، احترام و ارتباط آنرا مستحکم تر نمایید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 8:37  توسط سعید آرتین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:13  توسط سعید آرتین  | 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد                         وسعت تنهائيم را حس نکرد

در ميان خنده هاي تلخ من                            گريه پنهانيم را حس نکرد

در هجوم لحظه هاي بي کسي                        درد بي کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود                           لحظه پايانيم را حس نکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:19  توسط سعید آرتین  | 

بغض هم براي خودش رويايي داشت...

دلش ميخواست لبخند بزند ولي نميتوانست ...

از همان نزديکي بوي باران را حس کرد...

بغض ترک خورد و............

نم نم باريد... .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:11  توسط سعید آرتین  | 

نه تک درختی می توانم بود
 در خشکی کویر
 و نه
 پرنده ی تنهایی
در تنگی قفسی
و نه ترانه ی کوچکی
در خالی فضایی
من درختی هستم
 که به عشق جنگلی روییده ام
 پرنده ای هستم
 که به شوق پرواز آمده ام
 ترانه ای هستم
 که به شور شنیدن زاده ام
 در این برهوت
 در سرزمینی که
 با داغ هزار شعله ی زخم
 مرا می سوزانند
 به سرودی دل خوش می کنم
 که گوشهای غریب تو را بنوازد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 6:58  توسط سعید آرتین  | 

پرنده ی کوچک من
جسد بی روح عقاب بالای کمرهای کوه افتاده بود. یکی از پرنده های کوچک که خیلی مغرور بود به آن جسد نزدیک شد . بنای سخره و تحقیر را گذاشت . پر و بال بی حرکت او را با منقارش زیر و رو می کرد . وقتی که روی شانه ی آن جسد می نشست و به ریزه خوانی های خودش می پرداخت ، از دور چنان وانمود می شد که عقاب روی کمرها برای جست و جوی صید و تعیین مکان در آن حوالی سرش را تکان می دهد
 پادشاه توانای پرندگان ، یک عقاب مهیب از بالای قله ها به این بازی بچه گانه تماشا می کرد . گمان برد لاشه ای بی حرکت که به واسطه ی آن پرنده به نظر می اید جنبشی دارد ، یک عقاب ماده است
 متعاقب این گمان ، عقاب نر پرواز کرد . پرنده ی کوچک همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ی غافل تر از او از دور در کارش تماشا می کردند . عقاب رسید و او را صید کرد
اگر مرا دشمن می پنداری چه تصور می کنی ؟ کاغذهای من که با آن ها سرسری بازی می کنی . به منزله ی بال و پر آن جسد بی حرکت است . همان طور که عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن کاغذها علاقه دارم . اگر نمی خواهی به تو نزدیک بشوم ، به آن ها نزدیک نشو
تو برای عقاب توانا که لیاقت و برتری او را آسمان در دنیا مقدر کرده است ، ساخته نشده ای
 پرنده ی کوچک من ! چرا بلند پروازی می کنی ؟
 بالعکس کاغذهای تو برای من ضرری نخواهد داشت ، عقاب ، کارش این است که صید کند ، شکست برای او نیست ، برای پرنده ای است که صید می شود. قوانینی که تو آن ها را می پرستی این شکست راتهیه کرده است . ولی من نه به آن قوانین ، نه به این نجابت به هیچ کدام اهمیت نمی دهم
 نه ! تو هرگز اجنبی و ناجور آفریده نشده ای ، به تو اعتنا نمی کنند . تو به التماس خودت را به آنها می چسبانی . اجنبی نیستی ، مثل آنها خیالات تو با بدی های زمین گنهکار سرشته است
 قدری حرف ، قدری ظاهر آرایی آن ها کافی است که تو را تسخیر کند
 در هر صورت اگر کاغذهای مرا در جعبه ی تو ببینند برای کدام یک از ما ضرر خواهد داشت ؟

عقاب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 7:2  توسط سعید آرتین  | 

عزیزم
 قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
 من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتنک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو
نیما
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 7:14  توسط سعید آرتین  | 

 بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو سکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم
 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده
 در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ، ئلی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد
 دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی ترو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی
 رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی
 آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی
 به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی
 همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده
 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن
 شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمین دیگران رو تو زندگیشون می فهمن
 عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه ،‌ روشنترین اینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، نمیشه تا وقتی که دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری ،
 وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن


نیما احرار (اهرار )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 6:41  توسط سعید آرتین  | 

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

  
مترجم: دکتر مقدم  dr_moghadam@yahoo.com  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 6:30  توسط سعید آرتین  | 

                            همه  شب  تا  سحر  بیدار  اویم        

                                                      به  امید  دمی  دیدار  اویم

                            بگو  آید   طبیب  من  به  بالین

                                                       که من دل خسته وبیمار اویم

 
وقتي كه بارون مياد هر اندازه كه تونستي قطره هاي بارونو جمع كني دوستم داري هر اندازه كه نتونستي دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:36  توسط سعید آرتین  |